واجد على خان
22
علم الأبدان ( فارسى )
اما غشائى كه بر آن مجلل شده عصبىست از صفاق اعنى پرده شكم برآمده و آن غشا حس كثير دارد تا درك آفات كند و دفع آن صورت گيرد و از غشاى مذكور روابط ناشى شده و آن را بمعده و اضلاع و جز آن مرتبط ساخته و سپر زذى تحدبست و حدبهء او به طرف اضلاع واقع شده و او بمعده التصاق دارد و جاى طحال بجانب ايسرست ميان قبرغه پسين و معده و طحال جاى بودن مرهء سوداست و نفع طحال كشيدن سوداست از جگر و نگاه داشتن آن تا بوقت حاجت و ضرورت صرف شود و طحال دو منفذ دارد يكى بسوى مقعر كبد جهت جذب سودا از جگر و اين منفذ بزرگست تا سودا به آسانى درآيد و بطحال منجذب شود و منفذ ديگرست به طرف فم معده تا هنگام خلو معده قدرى از سودا بر فم معده ريزد جهت تنبيه اشتهاى طعام و اين منفذ به نسبت منفذ اول باريكترست تا سودا زيادهتر از حاجت بر فم معده نيايد و از خاصهء طحالست كه چون او فربه گردد بدن لاغر شود و چون وى لاغر شود بدن فربه گردد تشريح كلتيين مقام گردهها پائين پشتست بجانب كمر يكى براستست و يكى به چپ و گرده جانب راست نسبت بگردهء چپ اندكى بلندست و هر دو گردها مركبست از گوشت سخت اندك سرخ و پيه بسيار و آورده و شرائين و نفع سختى و صلابت گوشت وى آنست كه از كثرت حدت مادّه حادّه اخلاط كه در مائيت شامل مىباشد سريع الانفعال نباشد و چون غذاى او بيشتر از مائيت خونست لهذا سرخى گوشت او كمترست و به جهت آنكه يبوست در جرم خود بسيار دارد شحم كثير در وى مخلوق شده تا تعديل يبس او كند بترطيب خود آورده غذا مىرساند بوى و شرائين روح حيوانى و در ذات خود حس ندارند و نفع بىحسى وى آنست تا از حدت و ملوحت ماء حادّه متاذى نشود اما غشائى كه بر آن محيط شده كثير الحسست و نفع اين غشا ادراك و احساس الام و اسقامست اگر عارض شود آن را تا بتدبير ازالهء آن سعى به كار رود و معلوم باد كه در باطن هر گرده جوفىست كه مىآيد در آن مائيت از جگر بتوسط رگى كه آن را طالع نامند و چون هر گرده را يك رگ علىحدهست لهذا رگهاى هر دو گرده را طالعين گويند و دو مجرا از جانب هر دو كليهها بمثانه رفته و اين هر دو را برانج نامند و اين جمع برنجست و برنج مورى آنجانه را گويند و بتازى حالب نامند بحاء مهمله تثنيهء آن حالبين باشد فى الجمله مائيت كه از جگر